چند روایت معتبر درباره‌ی برزخ - چگونه رابطه بهتری با جنس مخالف داشته باشیم






چگونه رابطه بهتری با جنس مخالف داشته باشیم

چگونه رابطه بهتری با جنس مخالف داشته باشیم

<<< مطالب کامل را اینجا مطالعه کنید >>>

چند روایت معتبر درباره‌ی برزخ
نویسنده - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳۸۸
 

یک داستان قشنگ یه جایی خوندم که به دید خوبی نسبت به روابط میده و مطالب زیادی واسه گفتن داره و همینطور جای بحث داره.
من که اولش فکر نمیکردم ولی خیلی خوشم اومد. شما هم تا حتما تهش رو بخونین ضرر نمی کنین.


۱
درست مثل این بود که بروی لبه‌ی چاه عمیقی بایستی و بعد لحظه‌ای زل بزنی به اعماق ناپیدای چاه و ناگهان بی‌هوا سُر بخوری و سقوط‌کنی توی آن. این دقیقا همان چیزی بود که بعدازظهر چهارشنبه هفدهم دی ماه ۱۳۸۵ برای من اتفاق افتاد و من با سر سقوط کردم توی چاه عمیقی، توی چاه خیلی عمیقی، به اسم سوفیا.
...



موضوع مربوط به وقتی است که من تازه در رشته‌ی دکتری ادبیات قبول شده‌بودم و آن روزها فکر‌می‌کردم بدون این که به کسی یا چیزی آسیب بزنم، می‌توانم در این دنیای عوضی عاشق کسی بشوم و بعد او را با خودم بردارم و بروم گوشه‌ی خلوتی و شروع کنم به زندگی‌کردن. همیشه فکر می‌کردم می‌توانم بهشتِ زنی را داشته‌باشم تا وقتی از جهنم زندگی خسته می‌شوم پناه ببرم به سایه‌های درختان آن بهشت. هنوز آن فکر بزرگ و تکان دهنده را کشف نکرده بودم. هنوز نمی‌دانستم دچار چه بلاهت پیچیده‌ای شده‌ام.

اولین بار سوفیا را در شلوغی مترو دیدم. لا‌به‌لای جمعیت کسل بعدازظهر که با تکان‌های قطار مثل آدم‌های مست و گیج کج و راست می‌شدند. پشت سرش دختری با روسری بنفش داشت ناخنش را می‌جوید. سوفیا دستش را به میله‌ی فلزی راهرو گرفته بود و زل‌زده بود به نقطه‌ای از سقف قطار. آستین مانتوش کمی پایین افتاده بود و من می‌توانستم از جایی که ایستاده بودم و از لا‌به‌لای جمعیت مسافران ساعت مچی صفحه بزرگ دخترانه‌اش را ببینم. درست همان لحظه بود که با تمام وجود احساس کردم می‌توانم زیر تکان‌های شدید قطاری که مثل موشی‌کور تونل زیرزمینی شهر را به‌سرعت می‌پیمود، یکی از بهترین شعرهای همه‌ی زندگی‌ام را برای او بگویم و بعد مثل ابله‌ها جلو بروم و تقدیمش کنم. کاری که شاید می‌توانست مرا یک قدم کوچک به دختری که بی‌دلیل ـ و کدام عشق دلیل می‌خواهد؟ ـ داشتم عاشق‌اش می‌شدم نزدیک کند. منصور به این عشق‌های ناگهانی می‌گفت: «عشق‌های بستنی کیمی». دقیقا نمی‌دانم این اسم را از خودش درآورده بود یا جایی شنیده بود. لابد منظورش عشق‌هایی است که با دعوت به یک بستنی شروع می‌شوند. منصور معمولا درباره‌ی چیزهایی که می‌گوید توضیح نمی‌دهد.

پیاده که شدیم سوفیا رفت توی یک کتاب‌فروشی و من تندتند شعر کوتاهی نوشتم به اسم «دختری با ساعت‌مچی صفحه بزرگ» و بعد ایستادم و ایستادم و آ‌ن‌قدر ایستادم تا مطمئن شدم نمی‌توانم کاغذ را به او بدهم. بعد مثل قهرمان‌های فیلم‌های درجه ده سینما تا محل کارش در آزمایش‌گاه مرکزی بیمارستان مهر دنبالش کردم و باز همان‌جا ایستادم. کاغذ شعر از عرق کف دستم خیس شده بود و من هنوز داشتم توی چیزی که درست نمی‌دانستم چیست دست و پا می‌زدم. بعد گورم را گم کردم و رفتم خوابگاه.

۲
توی اتاق ۲۱۹ خوابگاه تا شب هزار بار شعر را خواندم. انگار با هربار خواندنش جرأت بیش‌تری پیدا ‌می‌کردم آن را به سوفیا بدهم. منصور پشت میز کوچکی نشسته بود و داشت مقاله‌ای درباره‌ی یکی از شاعران گمنام قرن هشتم به اسم «بساطی‌سمرقندی» می‌نوشت. گفت: «به نظر من همه‌ی شاعرها یه تخته کم داشته‌اند. منظورم اینه که شعرهای همه‌شون یا درباره‌ی عشق به زن‌ها است یا بی‌وفایی اون‌ها. من نمی‌دونم اگه زن‌ها نبودند اون‌ها می‌خواستند چه غلطی بکنند»

طبقه‌ی دوم تخت دونفره‌ی اتاق دراز کشیده بودم و زل زده بودم به دیوار. سعی می‌کردم چیزی را که با خط‌ریزی روی دیوار نوشته شده‌بود بخوانم. شب‌های چهارشنبه‌ی هر هفته می‌رفتم خوابگاه و تا بعدازظهر جمعه پیش منصور می‌ماندم و هر بار هم روی همین تخت می‌خوابیدم اما نمی‌دانم چرا این نوشته را هیچ‌وقت ندیده بودم. گفتم: «لابد جای صله گرفتن شمشیر می‌گرفتند دست‌شون و می‌رفتند توی جنگ‌ها آدم بکشند»

گفت: « این شعر رو گوش‌کن که اون یارو، بساطی سمرقندی رو می‌گم، واسه زنی گفته و بابتش کلی سکه و اشرفی گرفته.» بعد صدای به هم خوردن کاغذهایش بلند شد. لابد داشت توی کاغذهای روی میزش دنبال شعری می‌‌گشت که شاعری ششصد سال قبل آن‌ را برای معشوقه‌اش سروده بود و بابتش کلی صله از نواده‌ی تیمور گرفته بود. از توی راهرو صدای چند نفر می‌آمد که داشتند با هم شوخی می‌کردند. من سرم را تقریبا چسبانده بودم به دیوار تا نوشته‌ی بد خط دانشجویی را بخوانم که سه سال پیش توی همین اتاق رشته‌ی‌ریاضی می‌خوانده. روی دیوار با خودکار قرمز و با دست خط کج و کوله‌ا‌ی نوشته شده‌بود: «باز دیروز شهر دوازده میلیون و هفتصد و نود و شش هزار و پانصد و چهل و سه نفری تهران خالی بود؛ بس که در سفری/ محسن لیل‌آبادی/ دانشجوی ترم پنجم ریاضی محض»
منصور از پشت میز بلند شد و گفت: «ایناهاش، پیداش کردم. تنها چیزی که از اون یارو تو کتاب‌ها باقی مونده همین یه بیت شعره.»

چشم‌هایم را بستم و سعی‌کردم تا آن جا که سلول‌های حافظه‌ام قدرت دارند برگردم به ایستگاه مترو و آزمایشگاه خون و جزئیات چهره‌ای که به سختی به چنگ ذهن می‌آمد. منصور خواند: «دل شیشه و چشمان تو هرگوشه برندش/ مستند مبادا که به شوخی شکنندش». ناگهان صدای پای دانشجوها پیچید توی اتاق. انگار دویدند سمت انتهای راهرو. من به شاعر گمنامی فکرکردم که یکی از بیت‌های او حالا پس از ششصدسال انگار داشت در غروب دلگیری برمن، تنها بر من، وحی می‌شد و همه‌ی ذرات روح مرا در اتاق محقر ۲۱۹ خوابگاهی دانشجویی مثل خورشید روشن می‌کرد.

صبح روز بعد ایستادم جلو سالن آزمایش‌گاه مرکزی خون. مثل کسی که بخواهد بمبی را جایی کار بگذارد، کاغذ شعر را توی دستم گرفته بودم و داشتم از هیجان و ترس می‌لرزیدم.
مردی که روپوش سفید پوشیده بود گفت: « کاری داشتید، آقا؟»
گفتم: «نه.» اما از جایم تکان نخوردم. زل زده بودم به سوفیا که ته سالن آزمایش‌گاه یکی از چشم‌هایش را چسبانده بود به میکروسکوپی و محو قطره‌ای خون شده‌بود. نوری که به شکل مورب از پنجره به سالن می‌تابید تا نزدیکی کفش‌هاش جلو آمده بود. همان لحظه بود که باز بی‌دلیل احساس کردم این زن برای من همان بهشتی است که هزار درخت دارد. مدتی او را نگاه کردم و قسم می‌خورم هرگز از دیدن هیچ دریایی، کوهی، دشتی، درختی این طور لذت نبرده بودم که در آن لحظه داشتم از دیدن دختری با ساعت مچی فانتزی صفحه بزرگ که زل‌زده بود به چند قطره خون لذت می‌بردم. در آن لحظه این طور به نظرم رسید که این تصویر می‌تواند یکی از بدیع‌ترین صحنه‌های هستی باشد؛ زنی خیره به قطره‌ای خون و ساعتی صفحه بزرگ و کمی نور.

توی چند راهرو مثل دیوانه‌ها دویدم که دو بار سر پیچ‌ها س‍ُرخوردم و به سه نفر تنه زدم و سر پیچ رادیولوژی کسی گفت: « جلوت رو نگاه کن حیوون!» و از آزمایش‌گاه زدم بیرون و یکراست رفتم سراغ دکترفضلی که دکتر خانوادگی ما بود و حسابی پیر بود و گوش‌هاش به سختی می‌شنید و من مجبور شدم چهار بار برایش توضیح بدهم که یک آزمایش ساده‌ی خون برایم بنویسد.

برگه‌ی آزمایش را که دستم ‌داد داشت چیزهایی درباره‌ی درد مفاصل پدر بزرگم می‌پرسید که از مطب زدم بیرون. اوایل زمستان بود و باد سردی می‌وزید. برگه‌ی آزمایش را مثل بلیتی که در بخت‌آزمایی‌ برنده شده باشم، توی مشت گرفته بودم و تا ایستگاه مترو می‌دویدم.
در آزمایش‌گاه زنی که روپوش سفیدی پوشیده بود گفت: « آستینت رو بزن بالا.»

دستبند نقره‌ای نازکی روی مچش بسته بود و در بهترین نقطه‌ای که می‌توان روی صورت انسانی تصور کرد، خال کوچکی داشت. وقتی سوزن را توی رگ دستم فرومی‌کرد من برای تسکین و فراموشی درد زل زده بودم به کمی دورتر؛ به بهشتی گمنام و متروک که در انتهای سالن آزمایش‌گاه خم شده بود بر دستگاهی و لابد داشت گلبول‌های سرخ و سفید قطره‌ای خون را می‌شمرد.

۳
منصور توی اتاق دراز کشیده بود و سیگار می‌کشید. گفت: «به گمون من تهِ تهِ تهِ همه‌ی عشق‌‌ها فقط یه چیزه و مردها به عنوان شعبده‌بازترین و حقه‌بازترین موجودات روی زمین می‌تونند اون یه چیز رو تو میلیون‌ها شکل بسته‌بندی کنند و باهاش میلیون‌ها زن‌ رو خر کنند.» سیگارش را تکاند روی جلد تذکره الشعرا و دود غلیظی از بینی‌اش بیرون داد. چیزی از موضوع سوفیا به او نگفته بودم اما طوری به من نگاه می‌کرد انگار من نماینده‌ی همه‌ی آن حقه‌بازترین موجودات روی زمین هستم.
گفتم: «منظورت از فقط یه چیز چیه؟»
روی آرنج خم شد و سیگارش را طرفم گرفت: « می‌کشی؟»
ـ «دو روزه ترک کردم. از اون شاعر سمرقندی چه خبر؟»
چیزی را از روی زبانش پاک‌کرد و گفت: « تو یه کتاب خوندم بدترین کار تو دنیا اینه که عادت‌هات رو ترک کنی چون تبدیل می‌شی به کسی که دیگه نمی‌شناسیش. واسه چی ترک کردی؟»
پنجره بسته بود اما احساس کردم باد سردی توی اتاق کوران می‌کند. باز گفتم: « از شاعر سمرقند چه خبر؟»
ـ «اونم یکی از همین حقه‌بازها.» با سیگارش به تذکرة الشعرا اشاره کرد و گفت: «توی این کتاب می‌تونی صدتا دیگه از اونا پیدا کنی. یکی از یکی شعبده‌بازتر. خوب البته این روزها وضع کمی عوض شده. منظورم اینه که شعبده‌ها کمی با گذشته فرق کرده‌ند.»

چیزی از حرف‌های منصور نمی‌فهمیدم برای همین حرفی‌نزدم و از پنجره به بیرون نگاه‌کردم. سعی‌کردم کمی بیش‌تر به دکتر فضلی فکرکنم.
منصور گفت: «یکی از اون شعبده‌های قدیمی اینه که به طرف بگی دوستش داری. این روزها شکلش کمی فرق کرده اما ذاتش همون دو کلمه‌س؛ دوستت دارم. شرط می‌بندم از صدتا زن فقط یکی پیدا بشه که گول این حقه رو نخوره.»
هنوز از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم. نگهبان خوابگاه داشت شاخه‌ی بزرگ درختی را که از بارش برف شکسته بود روی زمین می‌کشید. بعد از خوابگاه زدم بیرون و مستقیم رفتم مطب دکتر فضلی.

توی دوهفته پنج بار رفتم مطبش تا برایم آزمایش بنویسد. بار آخر گفت: «این همه خون می‌دی از پا می‌افتی پدرجان، چیزی شده؟» بعد چیزهایی پرسید درباره‌ی میگرن مزمن مادرم و لکه‌های روی پوست مینو ـ خواهرم ـ که هفته‌ی پیش ناگهان روی صورتش پیدا شده بودند و آخرسر باز سراغ مفاصل پدربزرگم را گرفت. تقریبا بیست دقیقه با صدای بلند فریاد می‌کشیدم تا جواب سؤال‌هایش را بدهم.

اگر قرار باشد در زندگی هرکس فقط یک معجزه رخ دهد، این معجزه برای من درست در صبح یکی از روزهای سرد بهمن‌ماه اتفاق افتاد؛ وقتی که برای پنجمین بار روی صندلی آزمایش‌گاه نشستم و منتظرماندم تا زنی که دست‌بند نقره‌ای نازکی روی مچش می‌بست و خال کوچکی در بهترین جای صورتش داشت، بیاید و سرنگ را در رگ دستم فروکند. نیامد. نیامد و به جای او سوفیا با ظرفی از پنبه‌های آغشته به الکل و سرنگ ده سی‌سی و درخت‌های بلند و سایه‌ای خنک و لوله‌ی شفافی برای نمونه‌ی خون و معصومیت محض و ساعت مچی صفحه بزرگ و هزار چیز دیگر آمد و من ناگهان از روی صندلی بلند شدم و بی‌اختیار یک قدم عقب رفتم.
گفت: «بشینید رو صندلی.»
ظرف پنبه‌ها را گذاشت روی میز سفید کوچکی که کنار صندلی بود و به ساعتش نگاه کرد.
گفتم: « من . . . من نمی‌خوام آزمایش بدم.»
به ته سالن نگاه کردم. میکروسکوپ سوفیا مثل ماشینی که با عجله کنار خیابانی پارک شده باشد، گوشه‌ی سالن رها شده‌بود.
گفت: « نمی‌خوای آزمایش بدی؟»

در سؤالش ذره‌ای تعجب یا کنجکاوی نبود. ظرف پنبه‌های الکلی را از روی میز برداشت و رفت سمت انتهای سالن. همان لحظه بود که مریضی را با سروصدای زیاد روی برانکارد آوردند توی سالن و بردند طرف رادیولوژی. چند نفر دنبال برانکارد می دویدند و جیغ می‌کشیدند.
برای این که توی آن هیاهو صدایم را بشنود تقریبا فریاد زدم: « من براتون یه شعر گفته‌ام.»
سوفیا چند قدم دیگر جلو رفت اما ناگهان برگشت و زل زد توی چشم‌هایم. لحظه‌ای همان‌جا ایستاد اما بعد آن قدر جلو آمد که توانستم اسمش را روی پلاک آبی رنگی که به روپوش سفیدش چسبانده بود بخوانم: سوفیا سرمدی.
گفت: «با من بودی؟»

کسی را توی بلندگوی سالن صدا ‌می‌زدند و من به سختی صدای خودم را می‌شنیدم. صدایم بی‌خودی خش‌دار شده بود. گفتم: « اون روز که شما رفتید تو کتاب‌فروشی من براتون یه شعر گفتم. منظورم اینه یه شعر برای خودتون و ساعت مچی‌تون.»
لحظه‌ای، شاید کسر کوچکی از ثانیه، سرش را پایین‌آورد و به ساعتش نگاه‌کرد اما فورا سرش را بلندکرد و زل به من. شعری را که جلو کتاب‌فروشی نوشته‌بودم با عجله از توی جیب پیراهنم بیرون‌آوردم و گذاشتم روی میز سفید کوچک آزمایش‌گاه و از سالن زدم بیرون.
روز بعد به جای دانشگاه با سه شعر تازه رفتم آزمایش‌گاه. سوفیا پشت میکروسکوپش نبود. شعرها را کنار نمونه‌های خون گذاشتم روی میز میکروسکوپ و با عجله آمدم بیرون. بعد به فاصله‌ی یک هفته دو نامه برایش نوشتم و به نشانی آزمایش‌گاه پست‌کردم. بعد یادداشتی به همراه نشانی خوابگاه و شماره تلفنم گذاشتم لای کتاب صد هایکو مدرن و برایش فرستادم. یادداشت را جایی گذاشته بودم که این هایکو چاپ شده بود:
مرد جذامی حاشیه‌ی خیابان
زل زده بود به زیباترین دختر شهر.

۴
سه روز بعد، وقتی سارا فارسی ـ از همکلاسی‌های درس خاقانی ـ سراغم آمد تا یکی از بیت‌های دشوار دیوان او را برایش معنا کنم باز دچار همان احساسی شدم که آن بعدازظهر کسالت‌بار در قطار زیرزمینی مترو دچارش شده‌بودم؛ انگار بی‌اختیار داشتم به سمت کانون چاه عمیقی کشیده می‌شدم. آمیزه‌ای بود از لذتی غریب و هراسی گنگ که منبعش معلوم بود اما دلیل روشنی نداشت. در آن لحظه وقتی داشتم درباره‌ی تفاوت‌های درخت‌های «سدرةالمنتهی» و «طوبی» برای او توضیح می‌دادم بی‌اختیار زل‌زده بودم به چشم‌هایش که از پشت عینک به خوبی پیدا نبودند. جلو ورودی اصلی دانشگاه ایستاده بودیم. من از کتابخانه‌ی دانشکده برمی‌گشتم و کتاب‌های زیادی توی دستم بود. از جایی که ایستاده بودیم می‌توانستم قسمتی از خیابان و ساختمان مرتفع بانک ملی را ببینم. به او ‌گفتم بنابر نوشته‌ی غیاث اللغات و منتهی‌الارب و فرهنگ‌های معتبر و قدیمی دیگر، سدرة‌المنتهی درختی است در آسمان هفتم که هیچ‌کس جز پیامبر از آن عبور نکرده است، حتی جبرئیل. گفتم اما طوبی درختی است در بهشت که می‌گویند در هر خانه‌ای از اهالی بهشت یکی از شاخه‌های آن افتاده است. بعد چیزهایی گفتم درباره‌ی معناهای مجازی و استعاره‌های زبان دینی که این طرف و آن طرف خوانده‌بودم و خودم هم معنایشان را درست نمی‌دانستم. انگار این چیزها را می‌گفتم تا مکالمه را هرچه بیش‌تر طولانی‌کنم. در تمام مدتی که حرف می‌زدم محو چشم‌ها و قاب سبز رنگ عینک دخترانه‌اش شده بودم. خوب خاطرم هست که بیش‌تر زل زده‌بودم به قاب عینک تا چشم‌ها؛ چیزی که هم او را زیباتر کرده بود و هم چشم‌هایش را محوتر و ناپیداتر. درست در همان لحظه بود که احساس کردم به شکل غریبی می‌توانم درباره‌ی دختری که مقابلم ایستاده است و در تکاپوی حل مشکلات یکی از هزاران بیت دشوار خاقانی است و به خصوص درباره‌ی قاب سبز رنگ عینکش، بی‌آن که لازم باشد در بی‌قراری پرالتهابی فروبروم یا منتظر الهام‌های شاعرانه بمانم، شعری بگویم که بتواند بخشی از این تصویر غنی هستی را منعکس کند؛ تصویر دختری بی‌‌نهایت ساده و روشن که کتابی با هزاران شعر پیچیده و دشوار در دست دارد. بعد تنها برای این که کمی بیش‌تر او را نگاه کنم بیتی را از همان کتابی که در دست‌های دختر مقابلم بود برایش خواندم. آن قدر آرام که به زحمت صدای خودم را می‌شنیدم:
آن کس که یافت طوبی و طَرفِ ریاض خُلد
طُرفه بودکه چشم به طَرفا برافکند

داشتم وسط دانشگاه با همه‌ی فکرهای مبهمی که مثل توده‌ای کرم توی سرم وول می‌خوردند، با همه‌ی حس‌هایی که لحظه‌به‌لحظه تغییر جهت می‌دادند و همزمان قوی‌تر می‌شدند، با همه‌ی کتاب‌های توی دستم، همه شعرهای عاشقانه‌ی توی سرم و هزار چیز دیگر سُر می‌خورم و فرومی‌‌روم در اعماق دختری بی‌‌نهایت ساده و روشن که عینکی با قاب سبز روی چشم‌هایش بود. درست همان لحظه صدای محو آمبولانسی از فاصله‌ای دور پیچید توی حیاط دانشگاه بعد شدت گرفت تا به اوج رسید و بعد آرام‌آرام محو شد.

۵
صبح زودِ روز بعد رفتم دانشکده و شعری را که درباره‌ی سارا فارسی و قاب سبز عینکش گفته بودم توی کلاس روی میزش گذاشتم و بعد مثل قاتلی که بعد از قتل برود خودش را تسلیم کند، مستقیم رفتم آموزش دانشکده و واحد خاقانی را حذف کردم. خانه نرفتم؛ نمی‌خواستم مادرم مرا در آن وضع ببیند. سه روز تمام مثل جذامی‌ها گوشه‌ی اتاق ۲۱۹ خوابگاه کز کرده‌بودم و بی‌وقفه به سارا فارسی فکر می‌کردم. نیرویی برای نوشتن نامه یا حتی گفتن شعری برای او نداشتم. مثل بوکسوری که گوشه‌ی رینگ گیر بیفتد و از حریف نیرومندش مشت‌های سنگین خورده باشد، گیج شده بودم و بی‌قرار.

عصر چهارشنبه‌ای بود که منصور یکی از همان حرف‌های بی‌توضیحش را صادر کرد. گفت از تنها حیوانی که تنفر دارد لاک پشت است و از نظر او من در این سه روز تبدیل شده‌ام به یک لاک‌پشت خوشگل و اصیل و نجیب و عوضی و مزخرف. داشت توی حمام مسواک می‌زد. چیزی درباره‌ی سارا به او نگفته بودم. بعد با مسواکش از حمام بیرون زد و گفت: «دیروز با پرویز رفته بودیم دربند. همون جا یه دختر رو خر کردم. اسمش نسرینه یا نسترن. نمی‌دونم، یه همچین چیزی. شاید هم نسیم. با قدیمی‌ترین روشی که هر مرد کودنی بلده خرش کردم؛ به‌ش گفتم که حسابی خوشگله و من خیلی‌خیلی دوستش دارم.»

حرف که می‌زد خمیر‌دندان از دهانش می‌ریخت روی چانه و پیراهنش. من روی تخت دراز کشیده بودم و گاهی از پنجره به برفی که از صبح بی‌وقفه می‌بارید نگاه می‌کردم.
منصور برگشت توی حمام و از آن‌جا تقریبا فریاد کشید: « پرویز دو تا رو خر کرد.»
کمی بعد از حمام بیرون آمد، پیراهن و شلوارش را اتو زد، موهایش را سشوار کشید و کفش‌هایش را با دقت و وسواس سه بار واکس زد. بعد لباس پوشید و تقریبا مدتی طولانی جلو آینه ایستاد و به خودش نگاه کرد. قبل از این‌که از اتاق بزند بیرون گفت: «امشب باهاشون قرار داریم.»

به محض این که منصور از خوابگاه بیرون رفت تلفن زد و گفت امروز صبح سارا فارسی نامه‌ای به او داده که به من بدهد. گفت بس که به آن دختر دربندی، نسیم یا نسترن یا نسرین، فکر می‌کرده فراموش‌کرده نامه را به من بدهد. گفت نامه را گذاشته است لای مثنوی نیکلسون. بعد شروع کرد به گفتن چیزهایی درباره‌ی تفاوت دخترهای گربه‌ای با دخترهای اُردکی و خرگوشی که تلفن را قطع‌کردم و از روی تخت پریدم پایین و رفتم سمت قفسه‌ی کتاب‌های گوشه‌ی اتاق و جلو کتاب‌ها ایستادم و دنبال کتابی ‌گشتم که لابه‌لای صفحات آن تکه کاغذی بود که می‌توانست مرا خوشبخت کند. مثنوی نیکلسون پایین‌ترین طبقه‌ی قفسه بود. زانو زدم و بدون آن که کتاب را لمس کنم، ده دقیقه‌ی تمام زل‌زدم به عطف کتاب. انگار در معبدی بودم و در برابر چیزی مقدس زانو زده بودم. بعد فکرکردم اگر سارا در نامه‌اش گفته‌باشد عاشق دیگری دارد من چه می‌شدم؟ باز کردن کتاب و خواندن نامه انگار شیرجه‌زدن با چشمان بسته در استخری بود که نمی‌دانستی آبی در آن هست یا نه. با تمام سلول‌های روحم احساس‌کردم نمی‌توانم شیرجه بزنم.

از خوابگاه بیرون زدم و بی‌هدف راه افتادم توی خیابان‌ها. سعی‌کردم اتفاقی را که برایم افتاده بود بفهمم. زلزله‌ای آمده بود و چیزهایی را ویران کرده‌بود و حالا من می‌خواستم شدت زلزله و میزان خرابی‌های آن را محاسبه کنم. می‌دانستم دلیلش را نمی‌توانم پیدا ‌کنم اما باید می‌فهمیدم چرا نمی‌توانم در برابر چیزهایی که دلیل روشنی ندارند از خودم مراقبت‌کنم؟ جلو فروشگاه‌ها می‌ایستادم و دقیقه‌ای زل‌می‌زدم به عروسکی، کفشی، کتابی، بشقابی اما حتی لحظه‌ای هم نمی‌توانستم بر آن‌ها تمرکزکنم. غروب، بس که زیر برف و توی برف‌ها راه رفته‌بودم و فکرکرده‌بودم و از سرما لرزیده بودم داشتم از ضعف و خستگی و سرگیجه ولو می‌شدم توی خیابان. تنها چیزی که در آن لحظه هزاربار آرزویش را ‌می‌کردم جای خلوتی بود و سارا فارسی و هزار بیت دشوار خاقانی و آن نگاه پوشیده در قاب سبز و مجالی بلند تا همه‌ی آن شعرهای پیچیده‌ی شاعر شروان را یکی‌یکی برایش شرح دهم.

وقتی برگشتم خوابگاه منصور هنوز نیامده بود. از فرط خستگی با کفش ولو شدم روی تخت طبقه‌ی دوم و تقریبا بلافاصله خوابیدم. تا دو روز از منصور خبری نشد. نیمه‌های شب سوم بود که با سر و صدایش بیدار شدم. داشت به هرچه دختر اردکی و خرگوشی و دربندی بود فحش می‌داد. گفت جاده‌ها لیز بوده‌اند و دخترها از درخت چنار ذره‌ای بهتر نبوده‌اند. پای راستش را تکان می‌داد تا کفش‌ از پایش بیرون بیاید. گفت مرده‌شو ببرد هرچه شمال و جنوب و مشرق و مغرب است. داشت می‌گفت: «گند بزنند به پیتزا پپرونی و مرغ کنتاکی و پپسی» که کفش‌اش پرت شد سمت قفسه‌ی کتاب‌ها. چیزی از حرف‌هایش سردرنمی‌آوردم. تنها گفتم: « محض رضای خدا چراغ رو خاموش کن و بگیر بخواب.» و رو به دیوار خوابیدم. و رو به دیوار خوابیدم. و رو به دیوار خوابیدم.

صبح با زنگ موبایل بیدار شدم. شب قبل گوشی را گذاشته بودم زیر بالش و حالا برای لحظاتی گیج بودم و نمی‌دانستم صدا از کجا می‌آید. با صدای خواب آلودی گفتم: « بله؟»
گفت: « منم، سوفیا سرمدی.»
انگار از کابوس وحشتناکی پریده‌باشم به سرعت نیم‌خیز شدم روی تخت و چشم‌هایم را بستم. با صدای گرفته‌ای تکرارکردم: «سوفیا.»
گفت‌ چون مدتی است از من بی‌خبر بوده نگران شده‌است. گفت شعرهای مرا بارها و بارها خوانده است. گفت شعر «دختری با ساعت مچی صفحه بزرگ« را قاب‌کرده است توی اتاقش. بعد گفت برای گفتن این چیزها زنگ نزده است. گفت برای موضوع مهم‌تری تماس‌گرفته‌است. این را که گفت چشم‌هایم را بازکردم و بلافاصله چشمم افتاد به منصور که روی تختش نخوابیده بود و ولو شده بود کف اتاق. انگار سال‌ها بود که مرده بود. یکی از جوراب‌هایش روی چراغ مطالعه بود و لنگه‌ی دیگرش روی چراغ خوراک پزی. کفشی که نیمه شب پرت شده بود طرف کتاب‌ها افتاده بود روی دوره‌ی هشت جلدی تاریخ ادبیات ایران که گوشه‌ی اتاق روی زمین گذاشته بودیم.

گوشی را محکم به گوشم فشار دادم و رو به دیوار دراز کشیدم. می‌خواستم همه‌ی ذرات صدایش را بشنوم. گفت می‌خواهد امشب مرا بیند. گفت می‌خواهد موضوع مهمی را حضوری بگوید. خم شدم و از توی جیب پیراهنم که به جالباسی بالای تخت آویزان بود خودکارم را آوردم و روی دیوار تند‌تند آدرس رستورانی را در حوالی میدان اختیاریه یادداشت کردم. تلفن را که قطع‌کردم چشمم افتاد به نوشته‌ی محسن‌لیل‌آبادی و عدد هایکوی تکان‌دهنده‌ی ریاضی‌وارش: دوازده میلیون و هفتصد و نود و شش هزار و پانصد و چهل و سه.

۶
رستوران روی بام برج هفده طبقه‌ای آرام می‌چرخید. بالای هر میز چراغی رنگی روشن‌بود و سوفیا نشسته بود پشت یکی از میزهای کوچک کنار پنجره که چراغ سبزی بالای آن روشن بود. از دیوار شیشه‌ای رستوران زل‌زده بود به ساختمان‌های شهر که جایی در افق ناتمام می‌ماندند. رو‌به‌رویش که نشستم کمی به طرف جلو خم شد و باز به پشتی صندلی تکیه‌داد. دست ندادیم. چراغ‌های شهر تا دور دست روشن بودند و این طور به نظر می‌رسید که گویی شهر پایانی نداشت. از میز پشت سرم صدای گنگ پیرزن و پیرمردی می‌آمد که انگلیسی حرف می‌زدند. سوفیا دستش را گذاشت زیرچانه‌اش و زل‌زد به سطح میز. همان لحظه بود که چشمم افتاد به ساعت مچی صفحه بزرگش و ناگهان انگار پرتاب شدم به مترو و آن روز بعدازظهر. همان طور که سرش پایین بود گفت بعد از شام حرف می‌زند. در سکوت غذا خوردیم و من تنها گاهی نگاه می‌کردم به نمکدانی که برمی‌داشت یا چاقو یا چنگالش و تنها یک بار به دست‌ها.

بعد از شام بدون هیچ مقدمه‌ای گفت کسی از او خواستگاری کرده است. یکی از پرستاران رادیولوژی. گفت هیچ عقیده‌ای درباره‌ی او ندارد. گفت مخالف نیست اما موافق هم نیست. گفت اگر من از او خواستگاری کنم جوابش به پرستار رادیولوژی منفی است و اگر من چنین تصمیمی نداشته باشم با پرستار ازدواج می‌کند. گفت این را به وضوح می‌داند که من را بیش‌تر از پرستار رادیولوژی دوست دارد گرچه دلیل روشنی هم برای این دوست‌داشتن ندارد. حرف که می‌زد خیال سارا انگار طوفانی وزید و او را مثل طرحی بر تخته سیاه از پشت میز پاک‌کرد. بعد سوفیا مثل جادویی خیال سارا فارسی را برای لحظه‌ای تا دورترین سلول‌های ذهنم عقب راند. گفت دلش می‌خواهد با من زندگی کند اما می‌داند که نمی‌تواند مرا به چیزی مجبور کند. سارا عینکش را درآورد و گذاشت روی میز و من برای نخستین بار توانستم چشم‌های او را بی‌هیچ واسطه‌ای به وضوح ببینم. گفت تا دو روز منتظر من باقی می‌ماند. بعد چند تار مو را که روی صورتش افتاده بود توی روسری‌اش فروکرد و دستش را گذاشت روی میز. ساعت مچی صفحه بزرگش برای لحظه‌ای خورد به قاب عینک سارا و ناگهان مثل جادویی آن را از سطح میز محو کرد. گفت بعد از دو روز با پرستار رادیولوژی می‌رود دنبال زندگی‌اش. طوری می‌گفت « دو روز دیگر می‌رود دنبال زندگی‌اش» انگار می‌خواست سوار قطاری شود که دو روز دیگر راه می‌افتاد. من برای اولین بار از فاصله‌ای نزدیک زل زدم به چشم‌هایش و سعی‌کردم تفاوتی میان آن‌ها و چشم‌های سارا پیدا کنم. نبود، جز این که آن‌ها خیس بودند.

سوفیا از روی صندلی‌اش بلند شد و لحظه‌ای به زن و مرد پیر انگلیسی نگاه کرد و بعد راه افتاد سمت در خروجی رستوران. من، مثل کسی که از فاصله‌ای نزدیک به شقیقه‌اش شلیک شده باشد، گونه‌ام را گذاشتم روی میز و چند دقیقه بی‌حرکت ماندم. در نگاه من سوفیا در زاویه‌ای کج و نامعمول داشت از رستوران بیرون می‌رفت. بعد سه دختر که بلندبلند می‌خندیدند در تصویری مایل آمدند توی رستوران و بلافاصله رفتند سراغ میزی که چراغ سرخی بالای آن روشن بود. انگار پیش از آن هزاربار روی آن میز غذا خورده بودند. به سختی از روی صندلی بلند شدم و دستم را لبه‌ی میز گرفتم تا تعادلم را حفظ کنم. لحظه‌ای از دیوار شیشه‌ای رستوران به میلیون‌ها خانه‌ای نگاه کردم که در یکی از آن‌ها سارا فارسی بود، در دیگری سوفیا‌سرمدی، کمی دورتر خانه‌ای که پرستاری با دست‌بند نازک نقره‌ای در آن زندگی می‌کرد و در سه خانه‌ی پراکنده‌ی دیگر دخترهای شاد نشسته زیر چراغ سرخی در رستورانی‌گردان. درست همان لحظه بود که مثل غوکی که از اعماق گل و لای بیرون بزند از بلاهت محض بیرون ‌آمدم و آن فکر بزرگ و تکان‌دهنده را ناگهان کشف‌کردم؛ این که هر زن انگار شاخه‌ای بود از درختی مقدس که در یکی از آن میلیون‌ها خانه افتاده بود. این که خوشبختی یا داشتن همه‌ی آن شاخه‌های سبز است یا هیچ‌کدام. کمی بعد که از رستوران بیرون می‌رفتم مراقب بودم تا در یکی از سه چاه دلپذیری که زیر نور چراغ سرخی می‌درخشیدند فرو نروم.

نویسنده: مصطفی مستور
مرجع : http://www.khabgard.com/adab/lib/45_Story_barzakh_mastoor.htm


 


comment نظرات ()