اشتیاق داشتن نسبت به خانوما - چگونه رابطه بهتری با جنس مخالف داشته باشیم






چگونه رابطه بهتری با جنس مخالف داشته باشیم

چگونه رابطه بهتری با جنس مخالف داشته باشیم

<<< مطالب کامل را اینجا مطالعه کنید >>>

اشتیاق داشتن نسبت به خانوما
نویسنده - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳۸۸
 

این داستان واقعی در ادامه "حرکت به سوی زیبایی" که دو قسمت بود هستش

من سامان رو تا دو سال بعد ندیدمش. گهگاه با تلفن صحبت میکردیم یا ایمیل میزدیم.
ولی از اونجاییکه اون تو یه کشور دیگه بود سخت بود که همدیگرو ببینیم.

وقتی گفتش دارم میام شهرتون منم از خدا خواسته یه قرار ملاقاتی ترتیب دادم :D.
من تغییرات زیادی از کسی داشتم که برای اولین بار با اون ملاقات داشتم. من به موفقیت های زیادی تو زندگیم در این مدت رسیده بودم  که میخواستم اونا رو به دوستم (و در واقع به مربیم) نشون بدم.
وقتی سامان رسید اونو به یه رستوران محلی بردم. اسمش اتاق رنگین کمان بود. جای خوب و دنجی بود. دیوارش تماما با تصاویر دستنوشته های ستاره های موسیقی پر شده بود. چراغهای نورانی با رنگهای مختلف هم به چشم میخورد.
اون واقعا رستوران خودمونی و جالبی بود و من میخواستم تجربه خوبی رو به سامان بدم.


وقتی نشستیم بهش گفتم اگه یکم جاش عجیب و غریبه زیاد تعجب نکن.

خندید و گفت : "خوشحالم که دوباره میبینمت. تو کاملا با پسری که دو سال پیش دیده بودم فرق میکنی.

پرسیدم : "اینقد واضحه ؟"

گفت: "تو متفاوت شدی. به نظر میاد دستت اومده که زندگیت رو چه جوری زندگی کنی و داری از هر لحظش لذت میبری."

"خوبه ولی فکر میکنم چیزای زیادی مونده که یاد بگیرم. اما به هر حال راهنماییهای تو منو به اینی که میبینی رسوند."

چشمک زد و پرسید "راهنمایی ؟"
گفتم : "آره. میدونی، فلسفه سامان!"
پرسید این دیگه چه کوفتیه؟"
گیج شده بودم، گفتم : داری شوخی میکنی؟ اونشب تو اون غذاخوری، دو شال پیش، وقتی که اون اطلاعات ارزشمند رو بهم دادی...
مطالبی در مورد حرکت به سوی زیبایی و د.ری از چیزایی که زیبا نیست و ...
اوه آره ! من بعضی وقتا حرف زیاد میزنم، من حتی یادم نمیاد که اینو گفته باشم، ولی به نظر میاد پیزی باشه که من گفتم.
گفتم این خیلی اثر عمیقی روی من داشت...
خوشحالم که اینهمه روت اثر داشته.
سفارش به نوشیدنی داد
گفتم میخوای دوباره بری تو حال و هوای خودت که بازم از اون حرفا بهم بزنی ؟
ها ها . شاید. چی میخوای بدونی ؟
خوبه. ببینم تو هنوزم 6 تا دوست دختر داری ؟
نه. به دو تا کمش کردم. در واقع 4 تا ولی با دو تاشون خیلی راحتم. ممکنه دوباره برگردم به 6 تا ولی الان با همون دو تا که گفتم خوشحالم.
سرمو تکونی دادم
من نمیدونم که چه جوری اینکارو میکنی پسر. من وقت زیادی رو سپری میکنم که با همون یه دونه دوستم بگذرونم و اصلا نمیتونم تصور کنم که تو چه جوری شعبده میکنی که 6 تا ...
لم داد به پشتش یکم از نوشیدنیشو خورد و گفت: " خوبه خودم هم نمیدونم که اینو چه جوری انجام میدم ."
تا حالا به هم حسودی نکردن یا نمیکنن ؟؟
نه
از اینکه که تو رو با یکی دیگه به اشتراک میگذارن آشفته نیستن ؟؟
نه
یه جورایی هیپنوتیزمشون نمیکنی که از این به اشتراک گذاشتن شاکی نمیشن ؟؟
نه
خوب! رمز و رازت چیه ؟ چیکار میکنی ؟
یه نیگاهی به نوشیدنیش انداخت. لیوانش رو رو میز یه چرخی داد. یه نیشخندی داشت میزد و نیگاش افتاد به من.
پرسید : میدونستی که من به سختی حتی یه دوست پسر دارم ؟
تعجب کردم : نمیدونستم
واقعیته. من از همراهی با دخترا بیشتر از بودن با پسرا لذت میبرم. نمیدونم چرا فقط اینجوریم.
بیشتر به این خاطر که اطرافم و زندگیم پر شده از دختراست.
گفتم : یعنی منظورت اینه که دخترا رو بیشتر میفهمی چون اطرافت رو با اونا پر کردی ؟
نه واقعا. ولی وقتی دخترا اطرافم هستند احساسی پر از انرژی دارم. ممکنه خسته، بد اخلاق و کم انرژی باشم و حال و حوصله صحبت باکسی رو نداشته باشم... اما وقتی یه خانوم خوشگل رو میبینم، سر حال و شارژ میشم، بهم انرژی و قدرت میده !!
پرسیدم خوب در مورد این تعدد دخترا چی ؟
بهم خندید در ست مثل دو سال پیش وقتی که سعی میکردم موضوعی رو بیش از حد سختش کنم.
گفت : "تو خیلی فکر میکنی. تا حالا کسی بهت گفته بود ؟
خندیدم، گفتم همیشه .
سامان سرشو چرخوند به سمت اون گارسون زنی که اونطرف نشسته بود یه جای خالی داشت حساباشو میرسید.
گقت اونو میبینیش که اونجا نشسته ؟
چرخیدم و نگاه کردم. موهای بلوند فرفری. هیکل خوبی هم داشت روپوش سفیدی هم که پوشیده بود خوشتیپ ترش می کرد. واقعا گیج کننده بود.
گفتم آره.
وقتی میبینیش، چی چی تو سرت میگذره ؟
اینکه خیلی جذابه و می خوام باهاش باشم و ... از این جور حرفا. (با شوخی گفتم)
خندید و گفت : "چیز دیگه ای .. ؟ "
واقعا نه. خیلی ساده همینا بود که بهت گفتم.
میخوای بدونی چی تو سر من میگذره ؟
حتما.
گفت : من یه خانوم زیبا میبینم که اوونجا نشسته و دارم فکر میکنم در مورد اینکه اون کیه ؟ چه چیزی باعث میشه که تو چشم بیاد ؟ چی دوست داره ؟ از چی متنفره ؟ چی هیجان انگیز و سر حالش می کنه ؟ به چی اشتیاق نشون میده ؟ وقتی من خانومی رو میبینم، حس کنجکاویم گل میکنه و نمیتونم آروم شم تا وقتی این حس کنجکاویم آروم شه.
تکیه داد به سمت جلو به طرف من، یه چشمکی زد. در حالی که نیشخند میزد گفت : "این حس کنجکاویم هیچ وقت ارضا نمیشه."
همیشه چیز جدیدی در مورد دخترا هست که بدونم. در مورد اینکه از چی میترسه ؟ وقتی خوشحاله چیکار میکنه؟ از چی خوشحال میشه ؟ زنا مثل یه پازل تموم نشدنی هستند برای من، پازلی که خسته کننده نیستند. میدونستی وقتی که باهاشون صحبت میکنم از هیچ روتین از پیش تعریف شده ای و یا قصه از قیل آماده ای استفاده نمیکنم ؟
آره میدونم. به نظر میاد بیشتر دوست داری سوال بپرسی ازشون.
تشویق کنان گفت : دقیقا ! این همه کاریه که من میکنم. از جواباشون به وجد میام. وقتی با یه دختر هستم، تمام دنیای من مشغول اونا میشه.
سرمو یه تکونی دادم. گفتم : تعجبی نیست ...
بهم نگاه کرد : آره ؟؟
تعجبی نیست که دوست دخترات حسود، آشفته یا مضطرب نمیشن. واسه اینکه وقتی تو باهاشون هستی، حس میکنن اونا تنها زن در دنیا برای تو هستند.
کلی حال کرد، گفت : گرفت قضیه رو.
پس داری میگی وقتی یه دختری رو میبینی اشتیاقت رو بهش نشون میدی، و وقتی باهاشون هستی همون اشتیاق رو کماکان داری. واسه همین حس خوبی بهش دارن ؟

گفت : خیلی زیاد. ببین زن عشق و علاقه میخواد. میخوان که حس کنن که جذابند و مورد عشق قرار بگیرن. اونا میخوان که یکی باشه که علاقمند بهشون باشه. -همشون همینطوریند- نه فقط علاقمند به ظاهرشون، در عوض به کسی که هستند و چیزایی که دوست دارن.
گفتم : خوب نمیدونم .. مشکلی پیش نمیاد ؟!
اگه با همشون با اشتیاق یکسان عمل کنی نه .

خندیدم : لعنتی ! کارت درسته. خندید و فهمید که گرفتم.


 


comment نظرات ()