در مورد جلب نظر : حرکت به سوی زیبایی - چگونه رابطه بهتری با جنس مخالف داشته باشیم






چگونه رابطه بهتری با جنس مخالف داشته باشیم

چگونه رابطه بهتری با جنس مخالف داشته باشیم

<<< مطالب کامل را اینجا مطالعه کنید >>>

در مورد جلب نظر : حرکت به سوی زیبایی
نویسنده - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳۸۸
 

در تمام مواردی که ارزش یادگیری بالایی دارند بهتره که حتما از یک مربی و یا یک الگو استفاده کنیم.

یه داستان واقعی میگم. تهش رو حتما با دقت بیشتری بخونین.


در تمام این مدت آزمایش و خطای زیادی داشتم تا اونی که میخواستم رو پیدا کردم. کسی که میدونست چیکار داره میکنه. کسی که اشراف کامل داشت رو حرفاش و کاراش.
یکی از اونا "سامان" بود. (این اسم در اینجا به جای اسم اصلی انتخاب شده)

سامان موسس یه شرکت نسبتا بزرگ بود. ازون مردای مورد پسند زنها بود که میتونین تصور کنین تو این رمانهای عشق و عاشقی چرند از تو قفسه کتابا میتونین پیدا کنین.
وقتی اونو ملاقات کردم در اوایل 30 سالگی بود. خوش قیافه مثل یه مدل، با موهای مشکی پر پشت، خوش خنده و با چشمای مهربون.
منو دوستای دیگه شوخیهایی هم باهاش میکردیم که تو چهرت ما رو هم مجذوب میکنه جه برسه به اونا !!
خوب. چیز عجیبی نبود اگه میدیدیم که دخترا مجذوب یه همچین پسری میشدند. اگرچه مسائل دیگری هم در رابطه با اون علاوه بر قیافش وجود داشت.
اگه همه چیزی که اون داشت همین قیافش بود، واسه منی که بد قیافم معنی نداشت که بخوام از اون چیزی یاد بگیرم.
خوب من قبلا پسرای خوش تیپی رو دیده بودم که تو دوست شدن با یه دختر مشکل داشتند، حتی بد تر از خودم!! به هر حال این پسره حرفایی واسه گفتن داشت.
باورتون نمیشه وقتی برای اولین بار اونو دیدم 6 تا دوست دختر داشت !!!
آره 6 !!!
همه شش تاشون هم براش میمردن. تر و تمیز !
همشون هم از وجود هم دیگه خبر داشتند. واسه خودش یه حرم درست کرده بود !
یه بار عکس تولدش رو بهم نشون داد که دخترا براش ترتیب داده بودن. اونجا هم مشغول درست کردن کیک و بادکنک و فرفره و از اینجور چیزا بودن.
یه چیزی تو مایه های سورئال (یا فراواقعیت) بود که مردایی دارن زندگی میکنن با این وضع، اون وقت ما ... !!
بیشتر بچه ها میگفتن این برای اون با همچین قیافه ای طبیعیه. منم اگه این شکلی بودم الان 6 تاشو داشتم !
من از سامان خاستم که رازش رو بهم بگه، چون میدونستم قضیه به همین سادگیا نبود. ولی اونم به همین سادگی چیزی نگفت که مثلا "به دختره بگو .. تا اونم بهت بگه .. و OK شه ..."
تاکتیکش بیشتر فلسفی بود و خیلی زیرکانه !
من تونستم تو یه سمینار آموزشی که هر دومون شرکت داشتیم گیرش بیارم. بعد از سمینار کنار یکی از غذا خوریها گیرش آوردم (تقریبا سلف سرویس بود).
خلاصه سر حرفو باز کردم :
"میشه یه سوال بپرسم؟"
"فکر میکنی چقدر از موفقیتت مربوط به قیافت هستش ؟ و چقدر به بقیش ؟"
گفت "میدونی چند دفعه این سوالو ازم پرسیدن ؟ ..."
میدونم ولی میخوام بدونم. بعضی وقتا فکر میکنم باید یه قیافه ای تو مایه های برد پیت باشم تا بتونم دخترا رو به خودم جلب کنم.
گفت " میدونی برد پیت قبل از اینکه بازیگر شه جلو یه رستوران کارای تبیغاتی میکرده ؟ و به گفته خودش اون موقعها شدیدن با دخترا و دوست شدن باهاشون مشکل داشته ؟؟!!"
اما اون ... ؟؟
گفت " این اون چیزیه که در مورد ظاهر از من پرسیدی. اما به این معنی نیست که زیبایی نقشی بازی نمیکنه !


 


comment نظرات ()